هنگامی که جهان اسلام در برابر هدف قرار گرفتنش خاموش و ناتوان است
تتبع و ترجمهٔ دکتور فضلالهادی وزین
نوشتهٔ دکتور محمد جمال حشمت عضو سابق پارلمان مصر
بریانیوز:(یکشنبه،۹ حمل۱۴۰۵) جهان اسلام هرگز مانند امروز به وحدت موضع نیاز نداشته است؛ اینک تجاوزی وحشیانه علیه یک کشور اسلامی بدون هیچ توجیه واقعی، بلکه صرفاً به خاطر زیادهخواهی، استکبار و سلطهجویی دشمنان در جریان است. همچنین تعرضی به مسجدالاقصی صورت میگیرد که همانا سبب تأسیس سازمان همکاری اسلامی (که همهٔ کشورهای اسلامی را گرد هم میآورد) بود. در ماه رمضان گذشته در آن نماز گزارده نشد و اذانی برپا نگشت و نماز عید در آن اقامه نشد. در همین زمان، اتحادیهٔ عرب، اتحادیهٔ اروپا و شورای امنیت برای محکوم کردن حملات ایران به کشورهای حوزهٔ خلیج تشکیل جلسه دادند، اما تا به حال حتی برای یک جلسهٔ سازمان همکاری اسلامی دعوت به عمل نیامده است!! با وجود همهٔ اینها، هشدارهای اخیر نخستوزیر رژیم صهیونیستی و وزیر جنگ آمریکا مبنی بر هدف قرار گرفتن تمامی اسلام شیعه و سنی و حتمیت تشکیل اسرائیل بزرگ بر سرزمینهای شش کشور عربی، حتی یک موی از پیکر این امتِ مستوج نمیلرزاند! پس چرا این سکوت و این رفتار عجیب که از سوی کشورهای اسلامی –که محور توجه این مقاله هستند– مشاهده میکنیم؟

سکوت جهان اسلام در برابر بحرانهای بزرگ دیگر رفتاری شگفتآور نیست، بلکه به الگویی تکراری تبدیل شده که بیانگر خلأیی ساختاری و عمیق در ماهیت این نظام منطقهای است. از یک سو، کشورهای دیگر برای دفاع از منافع خود، جلسات اضطراری را شتابان برگزار میکنند، و از سوی دیگر، جهان اسلام حتی برای توافق بر سر حداقل هماهنگی سیاسی نیز ناتوان به نظر میرسد؛ این در حالی است که هم دین یکی است و هم چالشها مشابه میباشند.
آنچه امروز رخ میدهد صرفاً قصور موقتی نیست، بلکه نتیجهٔ انباشتههایی طولانیمدت است که به ازهمپاشیدگی اندیشهٔ «امت» بهعنوان یک فاعل سیاسی انجامیده و آن را با دولتهای سرزمینیای جایگزین ساخته که بر اساس محاسبات محدود خود حرکت میکنند، نه بر اساس تعلق تمدنیشان.
ازهمپاشیدگی تدریجی اندیشهٔ کار جمعی اسلامی، فرسایش مداوم اعتماد مردم به این نهادها، و گشوده شدن میدان برای نیروهای دیگر –اعم از رسمی و غیررسمی– برای پر کردن این خلأ به شیوههایی که ممکن است پیچیدگی صحنه را بیشتر کند.
· نخستینِ این دلایل، وابستگی تصمیم سیاسی به نظامهای اتحاد بینالمللی است. بسیاری از کشورهای اسلامی، بهویژه در مناطق حساس، بخشی از ترتیبات امنیتی به رهبری قدرتهای بزرگ شدهاند و این امر مواضع آنها را در چارچوب این اتحادها محدود میسازد. در چنین بستری، اتخاذ موضعی جمعی که ممکن است به معنای برخورد با این قدرتها تعبیر شود، دشوار میگردد.
· دوم، قطبیشدگی شدید منطقهای، بهویژه میان قدرتهای بزرگ در جهان اسلام، باعث شده هر منازعهای از زاویهٔ نفوذ خوانده شود نه از زاویهٔ تعلق. به جای آنکه هر تعرضی تهدیدی مشترک دیده شود، در چارچوب منازعات محورها تفسیر میگردد و این امر، وجه امتی و جامع آن را از میان میبرد.
· سوم، ترسی عمیق از لغزیدن به رویاروییهای تمامعیار وجود دارد. بسیاری از نظامها ترجیح میدهند بحرانها را با کمترین میزان تنش مدیریت کنند، حتی اگر به بهای از دست رفتن همبستگی یا موضعی اصولی تمام شود. این ترس بازتابدهندهٔ آسیبپذیری درونی برخی کشورها، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی، است.

· چهارم، نهادهای منطقهای به چارچوبهایی تشریفاتی تبدیل شدهاند. هم اتحادیهٔ عرب و هم سازمان همکاری اسلامی از ضعف در کارایی رنج میبرند، و نقشهای آنها اغلب به صدور بیانیههایی محدود میشود که به سیاستهای واقعی در عرصهٔ زمین ترجمه نمیگردد!
اما نتیجه، از سکوتی موقت خطرناکتر است. ما با ازهمپاشیدگی تدریجی اندیشهٔ کار جمعی اسلامی، فرسایش مداوم اعتماد مردم به این نهادها، و گشوده شدن میدان برای نیروهای دیگر –رسمی و غیررسمی– برای پر کردن این خلأ به شیوههایی که ممکن است پیچیدگی صحنه را بیشتر کند، روبرو هستیم.
در مقابل، دیگر بلوکهای جهان با سرعت برای حفاظت از منافع خود حرکت میکنند، حتی زمانی که به طور مستقیم تهدید نشدهاند. این موضوع شکاف میان کسانی که دارای دیدگاه جمعی هستند و کسانی که در چارچوب واکنشهای فردی زندگی میکنند را آشکار میسازد.
واقعیت این است که آنچه میبینیم «رفتاری عجیب» نیست، بلکه نتیجهٔ منطقی دگرگونی عمیقی است: از امتی که خود را یک واحد تصور میکرد، به دولتهایی که مانند جزیرههایی جدا از هم عمل میکنند. و این وضعیت تغییر نخواهد کرد مگر با بازسازی مفهوم امت واحد و منافع مشترک، نه صرفاً با تکیه بر گفتمان عاطفی که دیگر به عمل ترجمه نمیشود.

جای شگفتی نیست که اتحادیهٔ اروپا سریعاً برای بررسی هر بحرانی که به منافعش خللی وارد کند، تشکیل جلسه دهد، اما جای شگفتی است که هرگونه حرکت جمعی اسلامی با وجود آنکه منازعه در قلب منطقه در جریان است، غایب باشد!
مشکل در «رویداد» نیست، بلکه در ساختار خود نظام است. دیگر «امت سیاسی» پس از فروپاشی خلافت عثمانی وجود ندارد، بلکه دولتهایی پراکندهاند و اتحادهای بینالمللی تصمیم را محدود میکنند، منازعات منطقهای بر هرگونه همبستگی مقدم داشته میشود، و نهادهای مشترک به بیانیههایی بیاثر تبدیل شدهاند. به همین دلیل، آنچه به موازین بینالمللی خلل میزند به سرعت محکوم میشود و آنچه به پیکرهٔ اسلامی به عنوان یک کل آسیب میزند نادیده گرفته میشود. نتیجهٔ حتمی: ازهمپاشیدگی، ضعف و از دست رفتن توانایی تأثیرگذاری است. و روشن میشود که مشکل در کمبود منابع نیست، بلکه در نبود اراده و چشمانداز مشترک است.
آنچه در نگاه نخست ممکن است تضاد منافع به نظر آید، در حقیقت بازتابدهندهٔ الگویی تکراری در رفتار نظام منطقهای عربی و اسلامی در دهههای اخیر است و حادثهای استثنایی نیست. میتوان این موضع را از طریق تحلیل مجموعهای از عوامل درهمتنیده: سیاسی، امنیتی، ساختاری و حتی روانی، درک کرد.

نخست: فرسایش اندیشهٔ «بلوک اسلامی» به عنوان فاعلی سیاسی متحد
از پایان جنگ سرد به این سو، چیزی به نام موضع جمعی اسلامی به معنای واقعی وجود نداشته است. سازمان همکاری اسلامی، برای نمونه، بیشتر چارچوبی نمادین باقی مانده تا ابزاری کارآمد، و دولتها بر اساس محاسبات محدود سرزمینی و منافع ملی خود عمل میکنند، نه بر اساس هویتی جامع امت محور. بنابراین، حتی اگر گفتمانی از «امت» به میان آید، کنش سیاسی تابع دولت ملی و منافع مستقیم آن است.
دوم: سیطرهٔ منطق اتحادهای امنیتی
بسیاری از کشورهای اسلامی، بالخصوص در حوزهٔ خلیج با آمریکا و غرب پیمانهای امنیتی و نظامی عمیقی دارند؛ این روابط باعث میشود میدان عمل بسیار محدود باشد. کشوری که زیر چتر امنیتی بیرونی قرار دارد، اتخاذ مواضع جمعی مستقل که ممکن است به معنای برخورد با متحد اصلیاش تعبیر شود، برایش دشوار است. به همین دلیل، محکومیت هرگونه تهدید مستقیم علیه این نظام (مانند هدف قرار گرفتن پایگاهها) را سریعاً میبینیم، در حالی که در قبال دیگر مسائل سکوت یا احتیاط حاکم است.
سوم: قطبیشدگی مذهبی و سیاسی
تفرقهٔ سنی-شیعه و اختلافات شدید سیاسی (ایران-کشورهای عربی، ترکیه-برخی کشورها و غیره) نقش بزرگی در ازهمپاشیدگی هرگونه همدلی خودجوش داشته است. برخی کشورها منازعه را صرفاً «تجاوز به یک کشور مسلمان» نمیبینند، بلکه بخشی از منازعهٔ پیچیدهٔ نفوذ منطقهای میدانند. این برداشت، انگیزهٔ برگزاری نشستی جامع یا اتخاذ موضعی متحد را تضعیف میکند.

چهارم: ترس از تشدید دامنهدار منازعه
بسیاری از نظامها مواضع خود را با منطق «مدیریت مخاطرات» هدایت میکنند، نه «رهبری منازعات». هر گام جمعی ممکن است به معنای موضعگیری گستردهای تفسیر شود که به گسترش دایرهٔ رویارویی بیانجامد – چیزی که این کشورها به شدت از آن پرهیز میکنند، به ویژه در شرایط آسیبپذیری اقتصادی یا داخلی برخی از آنها.
پنجم: ضعف ارادهٔ سیاسی در برابر واکنشهای صوری
نشستهای اضطراری – چه در اتحادیهٔ عرب و چه در غیر آن – اغلب جنبهای نمادین یا تشریفاتی دارند؛ سرعت تشکیل جلسه لزوماً به معنای قوت موضع نیست، بلکه گاهی بازتابدهندهٔ تمایل به «مدیریت تصویر» در برابر جامعهٔ بینالمللی است تا تدوین سیاستی واقعی.
ششم: بحران اولویتها و مشروعیت داخلی
برخی نظامها با چالشهای داخلی (اقتصادی، اجتماعی، سیاسی) روبرو هستند که آنها را کمتر به درگیری در پروندههای خارجی پیچیده متمایل میسازد؛ چرا که ممکن است جبهههای جدیدی بگشاید یا حساسیتهای داخلی را برانگیزد.
منازعات در درون جهان اسلام خود بر هر تهدید بیرونی اولویت یافتهاند. به جای آنکه تجاوز عامل وحدت باشد، به مادهای برای قطبیشدن تبدیل شده، و در اینجا «هویت» از عامل قدرت به باری تبدیل میشود که نادیده گرفته میشود.
این صحنه نه تنها «سستی» را نشان میدهد، بلکه دگرگونی عمیقی در ماهیت نظام سیاسی اسلامی از اندیشهٔ امت به منطق دولت، از همبستگی به محاسبات، و از ابتکار به واکنش را منعکس میکند. این دگرگونی است که سکوت در برخی مواضع و حرکت سریع در برخی دیگر را توضیح میدهد.
به طور خلاصه، و با کمال تأسف، معتقدم این سکوت نیست، بلکه اعلام مرگ کار مشترک اسلامی است. آنچه امروز در جهان اسلام رخ میدهد را نمیتوان با احتیاط سیاسی یا پیچیدگیهای صحنه تفسیر کرد، بلکه به اعترافی ناگفته مبنی بر پایان اندیشهٔ «امت» به عنوان نهادی سیاسی با وزن و اراده نزدیکتر است.

هنگامی که کشوری اسلامی هدف قرار میگیرد، نشست اسلامی برگزار نمیشود و هنگامی که به منافع قدرتهای بینالمللی خللی وارد میآید، نشستها در عرض چند ساعت تشکیل میشوند. ما با دوگانگی روبرو نیستیم، بلکه با اختلالی عمیق در قطبنمای تصمیم مواجهیم. حقیقت شگفتآور این است که بسیاری از کشورهای اسلامی دیگر خود را بخشی از پروژهای جمعی نمیبینند، بلکه صرفاً واحدهایی کارکردی درون نظامی بزرگتر بینالمللی هستند؛ زمانی که از آنها خواسته شود حرکت میکنند، و زمانی که خواسته شود سکوت میکنند.
خطرناکتر آنکه منازعات در درون جهان اسلام خود بر هر تهدید بیرونی اولویت یافتهاند. به جای آنکه تجاوز عامل وحدت باشد، به مادهای برای قطبیشدن تبدیل شده، و در اینجا «هویت» از عامل قدرت به باری تبدیل میشود که نادیده گرفته میشود. اما نهادهایی که قرار است این جهان را گرد هم آورند، به نهادهایی نمادین و بیتأثیر تبدیل شدهاند؛ بیانیهها نوشته میشوند و اظهاراتی مطرح میگردد، اما هیچ تصمیمی گرفته نمیشود و هیچ موضعی ساخته نمیگردد.
نتیجهٔ مستقیم این صحنه نه تنها ضعف، بلکه از دست رفتن احترام بینالمللی است؛ زیرا جهان به نهادی که به خود احترام نمیگذارد، احترام نمیگذارد و با مجموعهای که حتی نمیتواند هنگام بحرانهای وارد شده بر خودش تشکیل جلسه دهد، جدی برخورد نمیکند. حقیقت دردناک: دیگر «امتی» در حرکت نیست، بلکه دولتهایی هستند که یا ترساناند، یا مقیّد، یا به منازعات خود مشغول.
پرسش پایانی: برای این وضعیت، در سطح افراد، ملتها و حاکمان، چه پیشنهادی برای بازگرداندن نقش تمدنی امت داریم؟ این را انشاءالله در مقالهٔ آینده مطرح خواهم کرد.
برای نظر دادن باید ثبتنام کرده یا وارد شده باشید ورود?